![]() << در كلبه ما رونق اگر نيست صفا هست>> اي خدايي كه بي همتايي ، اي احدي كه در همه جايي، اي بيننده ي نمازها ، اي شنونده ي رازها،عذرهاي ما را بپذير كه تو غني و ما حقير،يا رب دل پاك و جان اگاهم ده،آه شب و گريه سحرگاهم ده، در راه خود اول ز خود بي خودم كن ، بي خود كه شدم زخود به خود راهم ده،الهي يكتا و بي همتايي، قيوم و توانايي، بر همه چيز بينايي،در همه حال دانايي، از عيب مصفايي ، از شرك مبرايي ،اصل هر دوايي،داروي دلهايي، به تو رسد ملك خدايي ،.....خداوندا قسم بر اخترانت،به حق و حرمت پيغمبرانت، به راز غنچه ي نشكفته در باغ، به پاكي و زلال چشمه ساران، به عمر كوته يك قطر باران، خداوندا قسم بر پاكبازان، مرا زين خود پرستيها رها كن، چنان انديشه اي بر من عطا كن، كه تقديري كه از آن ناگزيرم،توانم جبر و قهرش را پذيرم الهي نام تو مارا جواز، مهر تو مارا جهاز،شناخت تو مارا امان،لطف تو مارا عيان، الهي ضعيفان را پناهي،قاصدان را بر سر راهي،........<<<.چه عزيز است انكس كه تو خواهي......>>> الهــــــي دانايي ده كه از راه نيفتم، بينايي ده كه در چاه نيفتم، بگشاي دري كه در گشاينده تويي،بنما رهي كه ره نماينده تويي، <<من دست به هيچ دست گيري ندهم>> كه ايشان همه فاني اند و پاينده تويي ايم وبلاك سرآسر عشق و ايثار است (((( جلال )))
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
باغ فدك ( وبلاك ناصر )
گاهي براي بودن بايد رفت وارد كردن عكس شخصي اطلاعات درمورد اسلحه شناسي نوحه ومرثيه واردكردن عكس شخصي تنها وبيكس كربلا پخش مستقيم :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
عشق‘ایثار‘شهادت
شجاعت ودلیری شهداورزمندگان
محبت وعشق درعرفان
مثنوی : هرچه گویم عشق را شرح وبیان چون به عشق آیم خجل باشم ازآن گر چه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشن ترست خودقلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد بر خود شکافت شمس : عشق معراجی است سوی بام سلطان جمال از رخ عاشق فرو خوان قصه معراج را نظامی گنجوی: فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بی خاک عشق آبی ندارد جهان عشق است دیگر زرق سازی همه بازی است الا عشقبازی مولوی : عشق آن شعله است که چون برفروخت هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت مثنوی : آتش عشق است کاندر نی افتاد جوشش عشق است کاندرمی افتاد جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریاییست ُ قعرش ناپدید سعدی: عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که دراین دایره سرگردانند فرمان عقل وعشق به یکجای نشنوند غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی زان دم که عشق دست تطاول درازکرد معلوم شد که عقل ندارد کفایتی
|+| نوشته شده توسط کاویانی در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 21:52
معني عشق
عشق يعني سالهاي عمرسخت عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ عشق يعني خواستن له له زدن عشق يعني سوختن پر پر زدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي يعني سراب عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر يعني انتظار عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ي ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني ارزو يعني اميد عشق يعني روشني يعني سپيد عشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز
|+| نوشته شده توسط کاویانی در شنبه بیست و ششم آذر 1384 ساعت 22:15
دوقلوهاي افسانه اي
مهدي اين دوتا فقط بلدند روي سر همديگر بپرند وساعتها باهمديگر شوخي كنند ولي هر وقت صحبت درس ومشق مياد بنوعي از آن تفره مي رند شما بگين من چكار كنم؟ |+| نوشته شده توسط کاویانی در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 16:36
مناجات
الهي به آنان كه پرپر شدند پر از زخم هاي مكرر شدند به آنان كه امروز، فردايي اند به آنان كه فردا تماشايي اند به آنان كه چون پرده بالا زدند قدم در حريم تماشا زدند به آنان كه باكارون خروش آمدند چنان خون كارون به جوش آمدند به آنان كه زخمي ترين بوده اند شهيدان ميدان مين بوده اند به آنان كه بالي رها داشتند گذرنامه كربلا داشتند به تكبير آن دم كه دم مي زدند سكوت زمان را به هم مي زدند همانان كه از مهر فرزند خويش بريدند يكباره پيوند خويش بريدند تا وصل آسان شود نيستانه درد درمان شود همانان كه روح روان داشتند سفرنامه آسمان داشتند همانان كه دلداده او شدند كبوتر كبوتر پرستو شدند پرستو پرستو فراز آمدند و بي سر سرافراز باز آمدند كه اين خطه خاك سرافرازي است همه همت و شور جانبازي است شب عاشقي را رقم مي زدند همانان كه بر مين قدم مي زدند از آنان كه تنها پلاكي به جاست كمي استخوان مشت خاكي به جاست الهي به آوازه اين حريم به هورالهويزه به هورالعظيم به دشتي كه پيوسته عباس داشت كه بي دست هم خيمه را پاس داشت به رمزي كه چون نام خيبر گرفت غريبانه از ما برادر گرفت خبر بود و تكرار خمپاره ها جگرگوشه ها، پاره پاره رها خطر، رمل، توفان شن، ماسه ها زمين، مين، كمين، رد قناسه ها خطر پشت هر لحظه پا مي گرفت زياران ما دست و پا مي گرفت و آن لحظه هايي كه خمپاره شصت ميان نماز عزيزان نشست نمازي كه يك ركعتش پاره شد تشهد پر از موج خمپاره شد كجايند مردان والفجر هشت كه از خونتان دشت گلپوش گشت كجايند مردان فتح المبين كجايند اسطوره هاي يقين |+| نوشته شده توسط کاویانی در جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت 17:23
نماز
شب عاشقان بيدل، چه شبي دراز باشد * تو بيا كز اول شب، در صبح باز باشد
|+| نوشته شده توسط کاویانی در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 ساعت 19:11
السلام عليك يا صاحب الزمان (عج)
شهيد والا مقام حميد باكري معاون لشكر عاشورا بعداز عمليات والفجر دو در حالي كه دوريك آتشي كه روشن كرده بودند به رزمندگان ودوستان خودش نصيحت مي كردند : دعا كنيد خداوند شهادت را نصيب شما كند. چون زماني فرا مي رسد اين جنگ تمام مي شود ورزمندگان امروز به سه دسته تقسيم مي شوند، الف:عده اي ازگذشته خود پشيمان مي شوند ب،عده اي غرق دردنياي مادي مي شوند وگذشته خودرا فراموش مي كنند ج:عده اي هم به گذشته خودپايبند بوده بوده ونسبت به ارزشهاي ازدست رفته ناراحت شده واز اين ناراحتي دق مي كنند .پس دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب ما كند. روحش شاد |+| نوشته شده توسط کاویانی در چهارشنبه نهم آذر 1384 ساعت 21:11
خاطره از جنگ
بسم الله الرحمن الرحيم سال ۱۳۶۶ در دشت حرمدان واقع در استان سليمانيه عراق براي عمليات بيت المقدس سه آماده مي شويم هوا برفي و يخبندان است رزمندگان يك ماه قبل عمليات بيت المقدس دو را انجام دادهبودند روز عمليات فرا رسيد رزمندگان براي رسيدن به خط مجبور هستند سوارنفربر زرهي شوندنفر بر فقط يك دسته از نيرو ها را مي تواند جابجا كند دسته بعدي بايد منتظر بر گشتن نفر بر باشد ما آخرين دسته هستيم رزمندگان بايد نزديك اورژانسي كه در پشت خط واقع است سوار شوند من در فرصتي كه نفر بر بايدبرمگشت وارد اورژانس شدم در همان لحظه ورود متوجه پيكر شهداي شدم كه نفربر موقع برگشت با خودش مي آورد يكي از آن جنازه ها برايم آشنا به نظر مي رسيد با كمي تامل متوجه شدم ايشان(جناب آقاي يوسفي) فرمانده كردان ماست با يك درود وسلامي از كنارش رد شدم رفتم داخل تا سروگوشي آب بدهم ديدم كه الحمدالله مجروح كم است موقع بر گشتن وقتي از كنار آن پيكرهاي مقدس عبور مي كردم يك لحظه صداي خورخور بگوشم رسيد بر گشتم خوب كه نگاه كردم ديدم جنازه ها را كه روي هم چيدند از دهان آقاي يوسفي خون مي آيد بعد دوباره همان صدا را در آورد متوجه شدم كه ايشان زنده هستند بلافاصله ايشان را گشيدم بيرون وبه مسول اورژانس اطلاع دادم كه ايشان زنده هستند وبعد معرفي كردم كه فرمانده كردان ما هستند مسئول اورژانس بلافاصله شروع به تخليه خون داخل دهان ايشان كردند ومن متوجه شدم كه در همان جا به هوش آمدند فرداي آن روز ديدم اين فرمانده دلير با سر پانسمان كرده به خط آمدندوانكار كه تركش خورده اند. ![]() |+| نوشته شده توسط کاویانی در چهارشنبه ششم مهر 1384 ساعت 19:30
خاطره ازجنگ
هنوز کردان ما درهورالهویزه درخط پدافندی است ماندن در هور خلیی سخت است،بچه هاکم کم دارند احساس خستکی می کنند ولی مثل اینکه بوی عملیات به مشام میرسد ولی از کجا ، معلوم نیست.کردان را به عقب انتقال دادند همه آماده باشند یک روز در این موقعیت روز دیگر در موقعیتی دیگر ،انتقال در پشت کامیون انجام میشود هیچکس محل دقیق عملیات را نمیداندرفته رفته به آبادان نزدیک می شویم یک روز مانده به عملیات از آبادان هم ردشدیم در یک موقعیت جدید مستقر شدیم همه چیز غیر محسوس انجام می شود از دیدن نخلستانها معلوم شد عملیات حتما"عبور از اروند است کردان ما خط شکن نیست رزمندگان شب ساعت حدودا" ۱۰.۳۰دقیقه استخدایا قیامتی برپا شد از زمین وزمان آتش می بارد ،ارونددهان باز کرده و آن غواصان دلاور را می بلعد رودخانه خروشان ،مسافت طولانی،موانع سخت ،دشمن خونخوار ،اودر خاکی مادر آب،هیچکس برابری را قبول ندارد.اماایمان راسخ، رزمنده پولادین،وهمه عاشق شهادت ،چه کسی تحمل استقامت رادر مقابل دارد؟خط شکسته شد، رزمنده عبور کرد ،عملیات چندین روز به طول انجامید،دوروز بعدکردان ما وارد عمل شد یک عملیاتی بنام یا مهدی انجام داد، موفقشد به اهداف خود دست یابد.چه باید کرد؟بایدخط تثبیت شود ،کارخانه نمک عراق بدست رزمندگان افتاده محدوده کارخانه نمک به لشکر ۳۱عاشورا واگذار شده وما تنها کردان سالم هستیم که باید خط را تحویل بگیریم.عاقبت دستور حرکت به خط صادر شدما در خط مستقر شدیم،محل شوره زاری بودوماندن در انجا خیلی سخت بود،بناچار باید خط تثبیت می شد،عراقی ها خیلی فشار می آوردند .به علت محدودیت خط ونبود امکانات و آتش پر حجم دشمن وازطرفی زخمی وشهید شدن دوستان ورزمندگان باعث شده بود روحیه بچه ها یک کمی درحالت تضعیف باشد،دربین این بچه ها یک بسیجی بود بنام مجید ایشان مثل اینکه زیاد خسته شده بود،ایشان در طول شب بچه ها را اذیت می کرد ومیگفت من میخواهم به پشت خط بروم ،من به خاطر اینکه ایشان مشغول باشند وفکر رفتن را نکنند به وی گفتم اگر راضی هستی بیا شب ها باهم به کمین برویم ایشان گفتند اشغال ندارد، وقتی با هم به کمین می رفتیم من دیدم ایشان وقتی داخل چاله هایی که بعنوان سنکر استفاده می کردیم می نشستند پاهای خود را بالا می کردند تا تیرو ترکش به پاهایش اثابتکند و هر چه زودتر به خاطر مجروحیت به پشت خط بروند خوشبختانه اکثر آنهای که با ما به کمین می رفتند مجروح و...میشدند الا آقا مجید که هر چه تلاش کردند مجروحیت عاید وی نشد. بالاخره در آخرین شبی که در خط بودیم ایشان در پشت خاکریزمشغول قدم زدن بودند.با آن قیافه خشن خود که با چفیه آن را پیچانده بود بالاوپائین میزد یک بسیجی کوچولو را به ما داده بودند که در سنکر خمپاره۶۰ پیش مرحوم عوض(...)نگهبان بودند موقع امدن مجید بسیجیه به ایشان ایست دادند ولی آقا مجید اصلا به ایست توجه نکردند بسیجی کوچولو رورکرد به من وگفت برادر کاویانی اگر کسی در اینجا به ایست توجه نکنه چکار کنم؟من همگفتم مگر آموزش ندیدی؟به وظیفه ات عمل کن .واز او پرسیدم مگر دیروز ندیدی یک عراقی را از سنکر خودی خارج کردند؟ آقامجید موقع بر گشتن باز براش ایست دادند طبق معمول توجه نکردند ولی این بار این بسیجی بعد از ایست وقتی که دیدآن فردنیایستاد یک تیر شلیک کرد ،گلوله به زانوی مجید خورده بود آقا مجید به جای اینکه داد بزند ای وای پایم ،داد میزند اخ جان راحت شدم وبه پشت خط میروم . ولی یواشکی من به گوشش گفتم پسر همه صبح به پشت خط می رویم آما آن یه چیز دیگه هم گفت :اینکه من میروم از بنیادجانبازان (.................) را می گیرم. |+| نوشته شده توسط کاویانی در چهارشنبه ششم مهر 1384 ساعت 19:29
مرغ سحر
مرغ سحر ناله سرکن |+| نوشته شده توسط کاویانی در جمعه بیست و چهارم تیر 1384 ساعت 15:39
عشق
عشق نمی پرسد چــرا عشق از صمیم قلبـــ می گوید و هرگز شرح نمی دهد ایا نمیدانیکه ..... عشق دوباره نمی اندیشد و تنـــها یکبــاررخ می دهد یا از دور دست زمزمه می کنـــد از من مپرس که این احساس خوبـــ استــــ یا بد نباید معنی دهد و تنـــها باید اینگونه استوار باشــد زیرا هنگامیکه در اغوشم هستی میفهمم که یکسان نمی اندیشیـــم هنگامیکــه قلبهایمان تصمیم میگیرند هیچ تدبیری نیستــــ و ان در دستمان نیستـــــ اکنون می توانم بفهمم از گفتــــن چه چیزی می ترسی اگر روحتــــ را نثار من کنی ایا چیزی دیگری خواهی داد اما نمی گذاریم از ما عبور کند در این فرصتــــ نمی توانیم سوالی بپرسیم ویا انتظار جوابی داشته باشیم تنها میتوانیم تلاش کنیم اما عشق نمی پرسد چرا پس بیا حفظ کنیم انچه را که یافتیـــم و در اطرافــــ پنهانش کنیــــم |+| نوشته شده توسط کاویانی در جمعه بیست و چهارم تیر 1384 ساعت 15:33
نحوه آشنایی با شهید
دراوج نوجواني وقتي جهت ادامه خدمت به پادگان رسيدم چشمم به جمال نوراني جواني افتاد كه مرا در نگاه اول شيفته خود كرد ، جواني با قامت استوار و هيكل درشت ، هنوز مثل من صورتش مو نداشت هر لحظه مي خواستم خودم را برايش معرفي كنم ، امّا نمي توانستم تا اينكه بعد از چند روز بر حسب تناسب كاري كه با هم داشتيم با وي آشنا شدم .
نمي دانم حتماً او هم مثل من فكر مي كرد خيلي زود با هم اونس و الفت پيدا كرديم ، چرا كه من از ته دل او را دوست مي داشتم بطوريكه هيچكدام تحمل دوري همديگر را حتي براي يك روز هم نداشتيم به هر ماموريت و كاري سعي مي كرديم با هم برويم . ايشان مربي سلاح در پادگان آموزشي حّر خوي بودند ، تنها مربي واستادي كه با نيروي تحت امر خود مثل برادر خود برخورد مي كرد . حتماً هر كس كه قدم به پادگان حّر خوي گذاشته ، آوازه و شهرت داود را شنيده است . آري ! داود صمد لويي با آن صداي دلنشين و شيحه داودي خود هر روز در اوقات شرعي گوش هر شنونده اي را نوازش مي داد ، و با بالاتر از آن در دعا هاي توسل و كميل اين صداي داود بود بر قلبها مي نشست و نوحه سرايي مي كرد . آن نفس گرم داود بود كه هر روز دم غروب در دامنه هاي كوههاي پادگان حّر بر ني كوچكش مي دميد تا گرمي بخش محفل بسيجيان گردد. هر چند پادگان با منزل 5 دقيقه بيشتر مسافت نداشت ولي نمي دانم اين چه حكمتي بود اصلاً فكر منزل رفتن از ذهن و خاطر ، بيرون رفته بود و شايد در طول يكماه و يا بيشتر حتي يكبار هم به منزل نمي رفتند و هميشه در خدمت بسيجيان بودند . هر شب بسيجيان عزيزي را كه براي آموزش در پادگان بودند جمع مي كرد و تمامي مشكلات را با وي در ميان مي گذاشتند ايشان با آن جاذ به خاصي كه داشتند تمامي مشكلات را از طريق فرماندهي به نحو مقتضي حل مي كرد . نه تنها به عنوان مربي در كلاس حاضر مي شدند بلكه بعنوان يك رفيق صديق و اميني بودند كه بر دلهاي تمامي بسيجيان حكومت مي كردند . نمي دانم اصلاً داود معني ناراحت شدن را مي فهميد يا نه ، چرا كه من در اين مدت ناراحت شدن به معني واقعي را از ايشان نديدم هميشه بشاش بودند . هر دوره كه در پادگان سپري مي شد ايشان در پايان دوره تقا ضا ي اعزام به همراه آنها را مي كرد ، ولي با توجه به اهمييت آموزش در زمان جنگ و كمبود مربي هميشه مانع اعزام وي بودند ، تا اينكه بالاخره با سپاهيان حضرت محمد (ص) به همراه هم به لشگر عاشورا مستقر در جنوب اعزام شديم . قبل از اعزام به علت اينكه پسر عموي داود فرمانده گردان علي اكبر در لشگر عاشورا بودند ، ايشان اصرار مي كردند كه در يك گردان ديگري مشغول به خدمت باشيم چون مي خواستند شناخته نشود و يا كسي به خاطر پسر عمويش به وي احترام بيش از حد و يا مسئوليت بيش از توان واگذار نمايند . ولي به اصرار بنده به علت اينكه در پيش دوست و آشنا باشيم احساس غربت نكنيم در همان گردان مشغول شديم و از شانس ايشان پسر عموي وي را بعنوان جانشين تيپ معرفي كردند. پادگان شهيد باكري دزفول محل استقرار لشگر (3) عاشورا بود به علت ماموريت خاصي كه به لشگر واگذار شد ما را تبريز انتقال دادند و در كنار بندر رحمانلو درياچه اروميه در شهر عجب شير مستقر شديم . ديگر براي همه معلوم بود كه عمليات آينده از غرب شروع مي شود ،يكماه به عمليات مانده ما را به شناسايي به شهر ماووت واقع در استان سليمانيه عراق بردند بعد از شناسايي داود يقين حاصل كردند كه عمليات حتمي است . هرروز كه به عمليات تزديكتر مي شديم حال ايشا ن دگرگون مي شد بنده احساس مي كردم اين همه حالي كه به وي دست داده بايد از داود حلاليت خواسته و از وي خداحافظي نمايم . تا اينكه يك هفته به عمليات مانده ايشان تقاضاي مرخصي كردند وقتي پرس و جو كردم ديدم كه ايشان رفته از پدر ومادر و اقوام و آشنايان خود خداحافظي نمايد ، چون يكي از پسر عموي هايش در عمليات كربلاي (5 ) شهيد شده بود و برادر زن داداش بزركترش نيز شهيد بودند . عكس خودش را دربين عكسهاي آن شهداء در منزل قرار مي دهند و بر مي گردند . وقتي بعد از دو روزآمدند ، گردان ما را براي انجام عمليات به شهر بانه منتقل و از آنجا به پشت شهر ماووت منتقل شديم ، قبل از عمليات براي آخرين شناسايي در كوه قا ميش مستقر شديم آقاي مولوي معاون لشگر عاشورا را همه فرماندهان را پشت دوربين نسبت به منطقه توجيه مي كردند و من و داود وقتي توجيه شديم داود رو به من كرد و گفت : اي جلال مي داني فردا آنجا چه اتفاقي مي افتد ( ……… ) با انگشت خود محل عمليات را نشان داد و گفت عراقيها پدر تو را در مي آورند ، من در جواب گفتم داود جان فراموش نكن من آخرين دسته هستم ولي تو اولين دسته هستي كه بايد با نيرو هاي خود به آنجا برسي ، لبخندي زد گفت : باشد فردا معلوم مي شود . اول شب مورخه 30/10/66 ساعت 9 حركت كرديم براي عمليات بيت المقدس 2 از خط دشمن عبور كرديم رسيديم به پايگاههاي دشمن ، داود پشت بي سيم صدا زد . فرمانده ما مثبت شديم مي خواهيم عمل كنيم ، ناگهان تير دشمن نادان امان را از داود گرفت و آرام و بي جان در لب پايگاه دشمن در كوه اولاغلو ماووت به آرامش جاودان رسيد . صبح همان روز دستور عقب نشيني تا خاكريز اول صادر شد ، همه عقب مي كشيدند اما جسم پاك داود و ساير شهدا در روي برف و يخ آرام گرفته بودند هر قدر تلاش كرديم تا جنازه پاكش را برگردانيم متاسفانه مقرر نشد . آري داود به آروزوي خود رسيد ولي بنده بي يارو ياور ماندم. درست يكماه بعد دستور عمليات ديگري بنام عمليات بيت المقدس 3 از همان محل صادر شد . وقتي به خط دشمن زديم دشمن را غافلگير كرديم در آخرين سنگر استقرار يافتيم از آنجا جسم پاك داود ديده مي شد ، هرروز مي خواستم به همراه دكتر حميد مير جعفري برويم و آن جسم پاك را بياوريم ولي مانع مي شدند چرا كه بين خط خودي و جنازه مطهر چندين سنگر عراقي بودند كه مانع نفوذ ما مي شد. تا اينكه بالاخره جسم پاكش بعد از چندين سال در قالب استخوان به وطن عزيز باز گشت و قلب ما را تا ابد در آتش سوزاند چرا كه من بعد از شهادت وي هنوز دوست صميمي مثل داود براي خودم پيدا نكردم و هميشه داود در ذهن من زنده و جاويدان است ان شاالله بتوانم ادامه دهنده راهش باشم . جلال كاويا ني|+| نوشته شده توسط کاویانی در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 ساعت 13:7
وصیت نامه شهید داود صمدلوی
![]() ![]() ![]() الهي : در ذات خود متحّيرم چه برسد در ذات تو الهي : اگر ستارالعيوب نبودي ما از رسوايي چه مي كرديم الهي : اگر بخواهيم شر مسارم و اگر نخواهم گرفتار الهي : فرزانه تر از ديوانه تو كيست الهي : در بسته نيست ما دست و پا بسته ايم سپاس خداوند يكتا را كه در رحمت جهاد با كفر را بر روي ما گشود و به ما هستي بخشيد تا جان خود را نثار مكتبمان نماييم . با درود و سلام فراوان بر پيامبر گرامي اسلام كه چگونه زيستن را براي ما آموخت و درود فراوان بر فرزند رشيدش امام حسين (ع) كه چگونه مردن را به ما آموخت . آري اي عزيزان اين مكان جبهه است ، جبهه كربلا ، جبهه حق عليه باطل ، جبهه اسلام بر كفر ، جبهه انسان ساز كه به اين مكان دانشگاه گفته مي شود . اي مردم چرا عده اي در شعار مي گويند : ( ياليتني كنت معك فا فوزا عظيما ) ولي در عمل ديده نمي شوند ، مگر ما مسلملن نيستيم ؟ پس چرا جبهه ها را تنها گذاشته ايم مگر جبهه مال عده اي قابل است چقدر در جبهه نيرو داريد شهري به اين بزرگي كه دارالمومنين گفته مي شود در حدود 300 نفر در جبهه نيرو دارد . چرا ؟ اي مردم اي عزيز الان جبهه نياز شديد به شما دارد انشاا… كه به جبهه ها بيائيد و امام امت كه حسين (ع) زمان است را تنها نگذاريد . تا زمانيكه امام را تنها نگذاشته ايم اسلام پيروز خواهد شد و به قول يارو : هر كه دارد هوس كربُ بلا بسم ا … من انتقادي كه از مسئولين شهر دارم اين است كه چرا بايد به جبهه براي ديدار نيامده اند تا رزمندگان را ببينند و بشناسند كه اين رزمندگان از چه كساني هستند در هر هفته نه در هر ماه نه در هر سال چرا نيامده اند ؟ درست ، كه بعضي از مسئولين نمي خواهند رزمندگان را ببيند ولي رزمندگان اسلام مي خواهند تمام مسئولين شهر ار در هر 1 يا 2 ماه يك مرتبه ببينند و درد و دلشان را برايشان خالي كنند تا حالا نيامده اند . انشاا… بعد از اين مي آيند تا وقتي در راه خدا كشته مي شوند در دلشان عقده اي وجود نداشته باشند شاعر مي گويند : خواهي كه بهين كار جهان تو باشد زين هردو يكي كار كن از هرچه كني بس
يا فائده ده ، آنچه تو داني دگري را يا فائده گـير آنچه نداني زدگر كــس دوستان عزيز : شما را توصيه مي كنم كه به حبل الله بپيونديد كه امروز امام امت حبل الله است بنده حقير به جبهه آمده ام كه دين خود را به دين اسلام ادا نمايم اگر پيروز مندانه برگشتم كه هيچ ولي اگر به نزد خدا عروج كردم مر ا حلال كنيد چون بنده گنهكار بودم و به شما دوستان خيلي اذّيت داده ام . حتماً حليّت مي طلبم و از ان برادرانيكه در پادگان حّر آموزش ديده اند به آنان اذّيتي داده ايم حليّت مي طلبم و دوستان انشا ا … كربلا هر چه زودتر آزاد مي شود و شما به زيارت كربلا مي رويد و عكس مرا هم به ضريح اباعبدالله الحسين (ع) نشان مي دهيد و ما را ار ياد نبريد . خانواده محترم : شما حق زيادي بر گردن من داربد من شرمنده ام كه نتوانستم جبران كنم چرا كه اسلام احتياج به خون دارد انقلاب تشنه است اگر دير برسيم برگهايش خشك مي شود و از بين ميرود اين انصاف نيست پدر و مادر عزيزم : از شما تشكر مي كنم كه مرا به اين سن و سال رسانديد و بزرگ كرديد و به جامعه تحويل داديد و من اين را مي دانم كه من شير حلال داده ايد . پدر و مادر عزيزم : شما را اول به خدا و دوم به يكديگر مي سپارم پدرم اگر كسي آمد از طرف من طلبكار شد حتماً از پولهايي كه در سپاه است بگيريد و به وي بدهيد ولي از انجائيكه يادم هست از هيچ كس طلبكار نيستم و اگر امكان باشد مرا در قطعه شهدا دفن نماييد و اگر امكان نشد سخن پدر بزرگوار محترم است پدر و مادر به من گريه نكنيد اگر گريه كرديد براي امام حسين (ع) باشد و پدر و مادر عزيزم در تربيت برادران كوچكم تلاش كن كه تربيت اسلامي را ياد بگيرند و در بزرگي به اسلام خدمت نمايند . ولي برادر عزيزم از اينكه به شما زياد زحمت داده ام حليّت مي طلبم و از شما مي خواهم كه در دفن من در قطعه شهداء شيريني پخش كنيد ، چون آنروز ، روز دامادي من است . برادر عزيز جعفر پولهاي مرا به جبهه بفرستيد و اصلاً در مردن من ناراحت نباشيد ، خندان باشيد كه بدانند برادري به اسلام قرباني دادن نوش جان است. خواهرانم : از شما مي خواهم كه مرا حلال نما ئيد و زينب گونه زندگي نمائيد . چون زينبهاي زمان شما ها هستيد . و از مادر مهربانم و مادر بزرگم محافظت نمائيد و نگذاريد زياد گريه كنند بگوئيد براي اسلام كشته شده است چون شهادت يكي از آرزوهاي ديرينه من بود كه من هم به اين نعمت انشاا… نائل خواهم گشت . باز اي مادر عزيزم از شما مي خواهم كه در مجلس عزاي من گريه نكني شيريني پخش كن تا فكر نكنند شما مادر شهيد نيستي و در عمل بايد ببينند خانواده هاي شهداء عزيز ترند و در آخر عرض مي كنم كه اينها درد دلي بودند كه با شما در ميان گذاشتم و شما عزيزان را به خدا مي سپارم . خدانگهدارتان و به قول شاعر كه مي نويسد : ياد داري كه وقــت زادن تــو آنچنان زي كه وقت مردن تو |+| نوشته شده توسط کاویانی در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 ساعت 13:5
یا اباعبدالله الحسین(ع)
اللهم ارزقني شفاعة الحسين يوم الورود خـــــــواب ديــــدم مُــــــــــــــرده ام خـواب ديـدم خستـه و افســرده ام روي مـن خــروارهـا ازخــاك بـــــــود واي قبـر مـن چـه وحشتنـاك بـــود تــا ميـان گـور رفتــم دل گــرفــــــت قبـر كَن سنـگ لحــد را گِل گــرفت بـالش زيــرســرم ازسنـــگ بـــــــود تـرس بــود و وحشــت تنهــا شــدن پيش درگـــاه خــدا رســـــوا شـدن هـركـه آمـدپيش،حرفي راند و رفت ســوره حمـدي بـرايم خواند و رفت نـالـه ميكـردم وليكــن بي جـــــواب تشنـه بــودم در پي يــك جـرعه آب يـك ملك گفتـا بگـو نام تو چيست ؟ اي گنهكــار سيــــه دل بستـــه پَـر نــام اربــابــان خــود يـك يـك ببــــر گفتنــم عمــر خـودت كــردي تبـــاه نــامه اعمــــال تـو گشتــه سيــاه مـا كـه مــامــوران حــق داوريـــــــم نـك تــو را ســوي جهنـم مي بريم نــا اميــد از هـر كجــا و دل فكــــــار نــاگهـان الطـاف حـق آغـــاز شـــــد از جنـــان درهاي رحمــت بـاز شـد مــردي آمــد از تبــار آسمـــــــــــــان نــور پيشـــانيش فـــوق كهكشــان صـورتش خـورشيـد بـود و غــرق نـور جام چشمـانش پـر از شراب طهـور گيسوانش شـط پـر جـوش و خـروش در ركـابش قُدسيان حلقه به گـوش لب كـه نـه، سر چشمـه آب حيـــات بيـن دستش كـائنــات و ممكنـــــات بر سرش دستمال سبـزي بسته بود بر دلـم مِهـرش عجب بنشسته بـود كِي بـه زيبــائي او گِـل مي رسيــــد در قـــدوم آن نگــــــار مَه جبيـــــــــن از جــــلال حضـــرت حـق آفــــريــــن دو ملك ســر را بــه زيـــر انـــداختنـد بــال خـود را فـرش راهش سـاختنـد غـرق حيـرت داشتــم ايــن زمــزمــه آمـــده اينجــــا حسيــن فـــاطمــه؟ صــاحـب روز قيـــامــت آمـــــــــــــده گــوئيـــــــا بهـــــر شفـــاعــت آمــده ســـوي مـن آمـــد مـرا شـرمنده كرد مهـــربـــانـــانـه بـه رويــم خنـده كرد گفـت : آزادش كنيــد ايـن بنــــــده را اينكــه اينجـــا ايــن چنيـن تنهـا شده كـــام او بــا تـــربــت مـن وا شــــده مـادرش او را بـه عشقــم زاده اسـت گـريه كرده بعد ، شيرش داده است اينكه مي بينيددر شور است و شين ذكـــر لالا ئيش بـود « يــا حسيـن » خـويش را در سـوز عشقــم آب كــرد عكس مـن را بـر دل خــود قــاب كرد بـارهــا بـر مـن محبــت كـــرده است سينه اش را وقف هئيت كرده است سينـه چــاك آل زهــــرا بـــوده است چـــاي ريـــز مجلس مــا بـــوده است اينكــه در پيش شمـــا گـرديـــده بَــد جسم و جـانش بـوي روضـه مي دهد بـا ادب در مجلس مـا مي نشســـت پرچـم مـن را به دوشش مي كشيـد پــا بــرهنــه در عـــزايــم مي دويــــــد اســم مــن راز و نيــازش بـوده است تــربتـــم مُهــر نمــــازش بــوده اسـت اقتــدا بــر خــواهـــرم زينـــب نمــــود گاه مي شــد صــورتش بهـــرم كبــود حُرمـت مـن را بـه دنيــا پـاس داشـت ارتبــاطي تنـــگ بــــا عبــــاس داشت نـذر عبــاسـم بـه تــن كـــرده كفــــن تــــــا كــــه دنيـا بــوده از مـن دم زده او غـــذاي روضـــــــــه ام را هـــم زده بــارهـــا لعـــن اميـــه كــــرده اسـت خـويـش را نــذر رقيـــه كـــــرده است گــريـــه كــردم چــون بــراي اكبــــرم بــــا خـــود او را نـــــزد زهـــرا مي برم هـر چـه بـاشــد او بــرايم بنده است او بســوزد صـاحبش شـرمنده است در مـرامـم نيسـت او تنهــا شــــــــود بـــاعـــث خــوشحـــالي اعــــدا شود در قيـامت عطــر و بـويـش مي دهـم پيش مَـردُم آبــــرويـش مي دهـــــــم بـاز بـالاتـــر بـه روز ســـرنــــوشـــــت مي شــود همســايـه من در بهشـت آري آري هـر كـه پـا بسـت من است |+| نوشته شده توسط کاویانی در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 ساعت 9:9
شوخی باشعر
دوست داری با شعر یه خورده همش یه خورده شوخی کنیم با اجازه بزرگترها
چون طلبکار عبور از این حوالی می کند دیدن رویش مرا حالی به حالی می کند آن که هم بی همسر است و هم اسیر عشق نیست کیف دنیارا ز روی بی خیالی می کند وآن که هم بی پول و هم مسکین است وهم عاشق شدست خاک عالم را به سراز بی ریالی می کند می کنم من یاد از بخت سیاه خویش یارباریمیل چومژگان رازغالی می کند قامت خم گشته خود رابه خاطرآورم چون که آن دلدار ابرورا هلالی می کند درپی زن رفتن و از پی او بر سرزدن این غلطهارا عزب از بی خیالی می کند هرکسی کز بیخ سررا می تراشد همچو من شانه را از زیربار بی عیالی خالی می کند ببخشيند ها واقعيت بود تقديم براي همه دوستان و بازديدگنندكان خوب وناز كه هميشه شرمندم مي كنند اميدوارم هميشه شاد و خندان و دلتان پراميد و پر از ايمان باشه انشاالله |+| نوشته شده توسط کاویانی در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 ساعت 23:11
|